حکمت - تاریخ: 1401/3/28 ساعت: 1:30
@zehnemovafagh ⭕️➕ ﺍﺯ بزرگی ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍﻣﯽ؟ گفت: ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ 5 ﺍﺻﻞ ﺑﻨﺎ ﮐﺮﺩﻡ: 1- ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺭﺯﻕ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩ، ﭘﺲ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﻡ. 2- ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭘﺲ ﺣﯿﺎ ﮐﺮﺩﻡ. 3- ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ، ﭘﺲ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻡ. 4- ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﺎﺭﻡ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻣﻬ...
دید و بازدید - تاریخ: 1401/3/28 ساعت: 1:30
امام باقر (ع)میفرماید:.تبسم کردن یک ادم در صورت برادرش صواب است .                                        
حکایت - تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 0:37
به نام خدا . موضوع :حکایت یک. روزیک مرد مومن با یک زن مومن ازدواج کردند بعد از مدتی صاحب فرزندی شدند مرد که بعد از مدتی فشار زندگی . وارد شد و به زن خود گفت:می خواهم به تهران برم چون انجا کار زیاد است. از قزوین حرکت کرد و بعد به تهران رسید در کارخانه مشغول کار شد همه افراد کارخانه از او خوششان میامد...

برچسب‌های مرتبط

حکایت عاشقی | حکایت کوتاه |